24 – 1 آیا سعی کرده ام که عادتم را قطع مصرف کنم و به این نتیجه رسیده باشم که نمی توانم؟ آیا تا به حال به تنهایی قطع مصرف کرده ام و بعد به این نتیجه رسیده باشم که زندگی بدون عادتم آنقدر دردناک است که هرگز امکان پرهیز کامل از عادتم برایم وجود ندارد؟این مواقع چگونه بوده اند؟

واقعیت اینه که سوال بالا چون مربوط به کتاب کارکرد دوازده قدم انجمن معتادان گمنام هست ، توی سوال اونجا که من نوشتم عادتم ، نوشته بود مواد مخدر ، اما چون در اصل ماجرا تفاوتی ایجاد نمی کنه و چون ممکنه برای خواننده ای که هرگز مواد مخدر رو به چشم هم ندیده احساس تفاوت بیاره سوال رو عوض کردم … ولی روزی به این درک خواهید رسید که هیچ فرقی بین عادتهای مختلف و حتی نواقص و مصرف مخدر و … نداره ، انگار همه ی اینها تلاشی بیهوده  وجانکاه هستن برای پرکردن خلأ درونی … بگذریم

این سوال یکی از سوالات بسیار مهمه که من رو به بزرگترین زور آزماییهام با بیماریم می رسونه ! فعال ترین حالت بیماری من وقتیه که اسیر عادت اصلیم بودم (یاهستم) ، چه مصرف نقص خاصی باشه ، چه مصرف مخدر ، سیگار ، پرخوری ، قمار ، شهوت رانی ، حتی افسردگی و …

سوال می خواد به یادم بیاره که نتیجه ی جنگهای مکرر من با بیماری چه اتفاقی افتاد ؟ و به کلمه ی به تنهایی دقت کنید ، چون عجز من وقتیه که تنهام … یعنی به تنهایی به جنگ بیماری میرم (و در مورد همراهانم که به من قدرت میدن بارها گفتیم و بارها خواهیم شنید )

در مبارزه ی من با عادت اصلیم دو اتفاق ساده می افته … یا من اصلا نمی تونم از دستش رها شم !یعنی بیماری اونقدر قدرتمنده که با وسوسه های پی در پی و باقی ابزارهاش اجازه ی رهایی به من نمیده و وقتی در موج پر قدرت بیماری اسیر میشم دیگه هیچ چیز دست من نیست ! (و شاید برای آدمهای عادی درک این مسئله سخت باشه که چطور ممکنه آدم نتونه یه عادت رو ترک کنه و بحث نامربوط غیرت و پشتکار و … رو به کار می برن اما کسی که با یک نقص یا یک عادت جنگیده باشه میفهمه که بیماری چقدر قدرتمنده )

یا با زور زدن و تلاش و درد کشیدن موفق به جدا شدن از عادتم میشم ، و به محض اینکه از خواب و بی حسی روحم به سمت بیداری حرکت می کنم جهان و زندگی با این خلـأ که در وجودمه  و مواجه شدن با واقعیاتش اونقدر دردناکه ، که این درد به من اجازه ی پاک شدن نمیده و دوباره برای فرار از درد زیستن با این درد بی درمان (بیماری) به عادتم پناه می برم …

این یعنی ضعف ، ناتوانی و عجز در مقابل بیماری …

یه جمله در یکی از نشریات انجمن هست که هر روز در جلسات خونده میشه و اوایل ورودم در مقابلش بد جور موضع گرفتم : «ما چه با مصرف و چه بدون مصرف نمی توانستیم مانند یک انسان زندگی کنیم !» ولی واقعیت امر همینه … وقتی داری با یک بیماری مهلک و موذی در وجودت زندگی می کنی … یا بهتر بگم ، وقتی داری در آغوش شیطان وسوسه گر و قدرتمند مخفی شده در درونت زندگی می کنی دیگه فرقی نداره چه حالی باشی ، با مصرف ، بی مصرف ، نمی تونی مثل یک انسان زندگی کنی … چون درمقابلش عاجزی ، ناتوانی و اگه به این درک نرسی در آغوش بیماری دنبال آرامش خواهی گشت ، چیزی که هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت …

چقدر دوست دارم زودتر پیش بریم و در مورد زندگی با بهبودی و در آغوش خداوند صحبت کنم … تنها جایی که آرامش حقیقی رو اونجا خواهیم یافت ، اما یکی از خاصیت های زیبای قدمها تمرین صبر هست ، صبر می کنیم تا از درد به سمت درمان حرکت کنیم .

 

 

 

Check Also

من از روی بیماری ام کارهایی کرده ام که هرگز امکان انجام آنها وقتی که بر روی بهبودیم تمرکز دارم وجود ندارد.آنها چه کارهایی است؟

این از اون سؤالهاییه که اگر بخوبی در موردش فکر کنیم شگفت زده از این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *