29-1 بیماری من باعث بروز چه مشکلاتی در خانواده شد ؟

رسیدیم به مشکلاتی که برای من در خانواده پیش اومد .

من کینگ همه چی دان ، سلطان می دونم و می تونم و پادشاه محور جهان بودم ! در امپراطوری من باید همه اونطور که من می خواستم رفتار می کردن ، نیازهای دیگران بی اهمیت بود ، اصلا دیده نمی شدن ، بدتر از اون اینکه این پادشاه دیوانه هم بود ، تمام تصمیماتش غلط ، رفتارش غلط ، خواسته هاش نا معقول ، و همه ی اطرافیان باید اطاعت می کردن یا به خشم همایونی دچار می شدن ، همیشه همه مقصر بودن ، همیشه حق با من بود . توقعاتم سر به آسمون میزد ، خیرم به هیچکس نمی رسید ولی شر من برای همه بود …چیزی به نام اخلاق ثابت نداشتم ، گاه آرام و مهربان ، گاه خشن و وحشی … گاه شاد و شنگول ، گاه افسرده و بی روح و علت همه ی این اتفاقات این بود که کله ی من در اختیار یک شیطان بنام بیماری بود که در سرم حمل می کردم …

الان که تصور می کنم زندگی با یه همچین آدمی چه بعنوان همسر ، چه پدر ، مادر ، خواهر و برادر چقدر سخت و دردناکه پس طبیعیه که صبر اطرافیان من حدی داشته باشه ، و اگر کسی اطراف ما در اون شرایط بیماری فعال مونده باشه تصور کنید چه فرشته ایه و باید بهش مدال داد …

بله کسی که با نواقص اخلاقی و بیماریش زندگی میکنه ، افسار زندگی خانوادگی از دستش خارج میشه . نواقصش در روابطش تصمیم می گیرن و وای به حال خانواده ای که شیطان وسطش نشسته باشه و تصمیم بگیره …

امروز چطور ؟ عشق کجای زندگیمه ، خداوند چطور ؟ آیا در حالی که در حال بهبود و در مسیر درست هستم ، آیا کسی از اعضای خانوادم رو کنترل می کنم ؟ آیا بر خشمم کنترل دارم ؟ آیا خودکامگی می کنم و حرف باید حرف من باشه ؟ آیا بداخلاقی در زندگیم جا داره ؟ آیا هنوزم دیگران از عاداتم در عذابن ؟ آیا عجولم ؟ هنوزم تصمیمات دیوانه وارم روی دیگران تاثیر میذاره ؟ آیا اولویت هام باعث فراموشی خانوادم میشه ؟  اگه اینطوره یعنی هنوز هم به نوعی غیر قابل اداره ام … باید این بیماری سرکش رو آرام کرد …

بهبودی ،کار و خانواده سه ضلع مثلثی هستن که تعادل و آرامش در این سه بخش حاصلش میشه آرامش من …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *