سوال 40 قدم یک / آیا من کج خلق و بد اخلاقم و یا به احساساتم عکس العملی نشان میدهم که باعث خدشه به عزت نفس و حس ارزشمندی من می شود؟

خلق و خو ، اخلاق ، حال و حوصله … مگه بیماری چیزی هم برای من باقی گذاشته بود ؟ احساسات من رو گم و کدر کرده بود و در حبابی از افکار دیوانه وار و رفتارهای و افکار و عادات خودمحورانه اسیر شده بودم که جایی برای خوش اخلاقی و توجه به احساسات خودم یا اطرافیانم نمی موند . (یک خوش اخلاقی موقتی البته در من وجود داشت اونم به دستور بیماری و برای رسیدن به سایر اهدافش )

بداخلاقی خودش تعریفی بسیار گسترده داره که من شامل تمام تعاریفش می شدم … یکیش اینکه خلقیات و رفتارهای من ناهنجار بود (و وقتی راننده و فرمانده ی کله ی من شیطان باشه توقع دیگه ای ازش نمی شه داشت .مثلا امکان داره شیطان درون کله ی من بگه با فلانی مهربان باش ، با این یکی صبور باش ، اونجا مودب باش ؟! (مگه اینکه پشتش انگیزه ای پنهان داشته باشه ) ) . تعریف دیگه از کج خلقی یعنی نمی شد با من درست و حسابی حرف زد ، چون طبق سوالای قبلی من هر چالشی رو توهین تلقی می کنم ،من با هر مسئله ای از روی هراس و ترس عمل می کنم و صدها عمل دیگه از روی بیماری …

وقتی بیماری من فعال هست و خصوصا وقتی ابزار دوازده قدم رو (مثلا شناخت احساسات و ترسها و رنجشهای قدم چهارم ) رو ندارم ، هر احساسی می تونه برای من عکس العملهایی رو باعث بشه که خیلی راحت عزت نفس و احترام به نفس خودم رو داغون کنم . علتش هم اینه که من احساساتم رو نمی شناسم ، افراط و تفریطی و عجول هم هستم ، بیماریم هم که فرمان بده میشم همین !

مثلا یه ترس کوچولو از من یه آدم ترسو و حقیری می تونه بسازه (چون بیماری مجبورم میکنه اونقدر وحشت زده بشم که مثل موش در سوراخی قایم بشم ) .

یه خشم کوچک از من می تونه به فرمان بیماری آتش فشانی بسازه که یه طایفه رو به خاک و خون بکشم و بعدش آنچنان از خودم شرمنده بشم که چه کردم و چرا …

یک لحظه شهوت می تونه به فرمان بیماری تمام ارزش ها و اعتقاداتم رو زیر سوال ببره .

یک سوتفاهم از حرفای دیگران ناگهان من رو به چنان رنجشی دچار می کنه که میزنم زیر کاسه کوزه ی خودم و همه !

بله دوست من ! اینها که گفتم در شرایطیه که بیماری من فعال باشه و افسارم رو بدستانش سپرده باشم . بیماری می تونه از من چنین انسانی بسازه .

حالا ما چرا سوالای غیر قابل اداره رو کار می کنیم ؟

تصور کن در اوج بهبودی (و حتی با سالها تجربه و دست در دست خداوند) داری زندگی می کنی . انسانی خوش خلق ، صبور ، با کنترل به نفس ، اعتماد به نفس هم هستی …

به خودت میای میبینی ماشین جلویی که زد سر ترمز ، بووووق رو گرفتی و داری از اول تا آخرشون رو شستشو می کنی … دستتو که میبری سمت قفل فرمون که نقش جومونگ رو هم بازی کنی ، به خودت میای میگی چی شده ، این چی بود ، من کی ام ؟ و یاد این سوال بیافت … بعله ، غیرقابل اداره شدی … و باید بری ریشه ی فعال شدن بیماری رو پیدا کنی … چون در این موارد غیر قابل اداره شدن به یکباره اتفاق نمی افته … شک نکن ریشه در جای دیگه دار که بیماریت فعال شده …

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *