33-1 آيا مسئوليت زندگي و اعمالم را ميپذيرم؟ آيا ميتوانم مسئوليتهاي روزمره ام را انجام دهم, بدون آنكه احساس كنم زير بار اين مسئوليت ها در حال خرد شدن هستم؟ اين مسئله چگونه بر روي زندگي ام تاثير گذاشته است؟

خوب دوستان خوبم ، اول از همه اینجا توی قدم یک قرار نیست که مسأله ای فورا حل بشه و قدم یک ، نمایشی کوچک از مسائل و مشکلاتی هست که من داشتم و دارم و راه حل همه ی اینها در قدمهای آتی پیش رومون قرار میگیره ، پس یادآوری کنم در دور اول کارکرد قدمها ، بمحض متوجه شدن یک مشکل آشفته نشید و شروع به خود درمانی و جنگیدن نکنید و بیشتر نظاره گر باشید … هر چقدر در توانتون هست بهتر باشید اما فراموش نکنید که قدمها فرآیند هستن و دونه به دونه این مسائل در ما به کمک خداوند و قدمها حل خواهد شد .

این سوال در مورد مسئولیت پذیری و سه چهار مشکلیه که من در این مورد داشتم … مسئولیت چی ؟ اول اعمالم و دوم زندگیم … اعمالم کارهاییه که انجام میدم و زندگیم هم حاصل همین اعماله … اما من یه شیوه ی عجیب در نگاه کردن به دنیا داشتم (شیوه ای که بیماری به من دیکته میکرد ) و اون این بود که همه چیز و همه کس مسئول اعمال و زندگی من بودند الا من !!! بزرگترین مقصر زندگی من خدا بود !!! که من رو آفرید ، گذاشتم در جای اشتباهی ، با شرایط و اوضاع اشتباهی !!! بعد خانواده ای که مسئول بتقی شرایط و زندگی من بودن ، بعد جامعه ای که وظایفش رو درست انجام نمی داد و باعث شده بود شرایط من اینجور شه ، بعد اطرافیانم ، بعد آب و هوا و روزگار و زغال خوب و … باورتون میشه یه آدم انقدر مسئولیت ناپذیر !؟ ولی اینا عینکیه که بیماری روی چشمان ما گذاشت تا دنیا رو اینطور ببینیم …

هر انسان عادی میدونه که مسئولیت هر عملی که انجام میده در این جهان تنها و تنها بر عهده ی خودشه ، هر انسان عادی میدونه زندگی ما حاصل انتخابها و اعمال خودمونه و برای همه ی انسانها فرصت رشد و تغییر وجود داره … اما من با این بیماری اینها رو درک نمی کردم چون دنبال دیواری کوتاه بودم که بگم من نبودم دستم بود ، تقصیر آستینم بود …

حال بخش بعدی مسئولیت پذیری ، پذیرفتن مسئولیت های روزمره است … خوب جمله با پذیرفتن مسئولیت شروع میشه ، کاری که اصلا توی مرام من نبود ! حالا مسئولیت های روزمره رو که مجبور بودم بپذیرم چی به سرم می اومد …. بعنوان مثال شغلم ، خانواده و همسرم … اونوقت که می پذیرفتم که مسئول چیزی هستم ، بیماری شروع میکرد به داستان سرایی که دیدی داغون شدی ، دیدی چقدر زندگی سخته ، دیدی چقدر مسئول همه چیز تویی و شروع میکرد با روشها و ابزارهاش (مثل افراط و تفریط ) سنگ انداختن جلوی کارهام … یه وقتهایی طوری خودم رو غرق کار می کردم و جوگیر میشدم که همه چیز زندگی از دستم در میومد (شبایی رو یادمه که توی یخبندان تا 3 صبح در محل کارم می موندم در حالی که همه پیش خانواده هاشون بودن ! ) این میشد افراط … یا گاهی اونقدر بی خیال بودم که همه چیز از دستم خارج میشد …

در کل تعادلی در مسئولیت پذیری من وجود نداشت … همیشه طلبکار بودم ، همیشه شاکی از همه چیز و همه کس …

اینها همه نشانه ی غیر قابل اداره بودن زندگی من بود … امروز یادگرفتم که باید مسئولیت پذیر باشم ، در جامعه ، در خانواده ، پیش خودم و خدای خودم و باید بدونم مسئولیت اعمال و زندگیم به عهده ی خودمه … امروزه هر وقت که حس کردم زیر مسئولیت های روزمره و عادی یک زندگی کمرم داره خورد میشه ، یا در حال غرغر کردن بودم و داشتم مسئولیت زندگی و کارهام رو گردن این و اون می نداختم باید بدونم زندگیم غیر قابل ادارست .

 

پی نوشت : مطمئنا ذهن (بیماری) بعد از خوندن این مطلب شروع به مقاومت میکنه که مثالهایی بیاره که نه ، من مسئول همه ی زندگیم نیستم ، مثلا من در خانواده ای فقیر به دنیا اومدم ، پس فقرم به دلیل اینه که خدا من رو انداخت توی این خانواده … در قدم چهار با ابزارهای برنامه و صداقتی نو خاسته خواهیم توانست تمام این فرافکنی ها رو خودمون به خودمون پاسخ بدیم . مثلا بگم آرام درسته در خانواده ای فقیر به دنیا آمدی ولی آیا هزاران نفر رو میشناسی که از دل خانواده ای فقیر بخاطر انتخابهای صحیح و اعمال صحیح به اوج ثروت رسیدن ؟!  …

Check Also

سوال 38 قدم یک / آیا تاکنون وقتی در معرض یک خطر جدی قرار گرفته ام نسبت به آن بی تفاوت بوده ام یا اتفاق افتاده که به خاطر اعتیادم قادر به حمایت از خود در برابر خطر نباشم؟(توضیح دهید)

خطر جدی ؟ چیزی که جانم ، سلامتم ، آزادی ، امنیت شغلی ، ، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *