35-1 آیا هر چالشی را توهین تلقی می کنم؟ این مسئله چگونه بر روی زندگیم تاثیر گذاشته است؟

با احترام به تیم ترجمه که سوال رو آیا هر اعتراضی را توهین تلقی می کنم ترجمه کردن … به متن اصلی کتاب پناه میبرم laughing چون اعتراض بخش کوچکی از چالشهاییه که در زندگی پیش میاد و من به خودم می گیرم و توهین تلقی می کنم ! و بخش ابتدایی درکم رو در مورد چالشها می گم ، بعد میرم سراغ بحث توهین

وقتی من خودم رو محور دنیا بدونم و خشک و انعطاف ناپذیر و با بیماریم دارم زندگی می کنم ، طبیعیه که هرچیزی که مطابق میلم نباشه ، مثل توهینیه که به اعلی حضرت محورالعالمین شده ! چون دنیا باید جوری حرکت کنه که من می گم و اگه با هر چالشی مواجه بشم ناگهان حس مورد توهین قرار گرفتن بهم دست میده !

بعنوان مثال من دوست دارم ساعت چهار برم تفریح و اطرافیانم بعلت مشغله میگن 6 بریم … وقتی که غیر قابل اداره و بیماری فعال باشم ، فورا ازشون رنجش می گیرم ، حس می کنم به من توهین شده ، شاید قهر کنم و بی خیال بشم .. ولی چرااااا ؟! چون بیماری من اجازه نمی ده خودم رو با زندگی هماهنگ کنم ، چون بیماریم نمی خواد با چالش مواجه بشم و حلشون کنم …

یه مثال کاری بزنم : دارم کار می کنم و سفارش مشتری رو انجام میدم ، ناگهان میاد و میگه نظرش عوض شده و کار دیگه ای میخواد ! ناگهان منِ بیمار تبدیل میشم به یک آتشفشان آماده ی انفجار ، حس می کنم به من ، کارم ، شخصیتم و … توهین کرده !!! آماده ی جنگ میشم و یه فاجعه درست می کنم .  اما اگه من یه آدم عادی بودم ، در این شرایط فقط با یه چالش مواجه شده بودم ، راه حل ساده و معقول بود ، هزینه ی زمانی که تا الان گذاشتم رو ازش می گرفتم بعلاوه هزینه ی کار جدیدش ! مفهومش خیلی ساده میشد درآمد بیشتر ، مشتری مداری ، احترام به خواست مشتری !!! کیفم می کردم …

یادمون باشه ، چالش ها به این معناست که دنیا و مردمش همیشه اونطور که من می خوام عمل نمی کنن . این به معنی واقعیت زندگیه ، نه توهین به من ، منم که باید انعطاف پذیر باشم ، یا راهی بسازم ، یا راهی بیابم … هر چالش از من انسانی بهتر و قوی تر میسازه …

حالا بریم سراغ درک آیا هر اعتراضی را توهین تلقی می کنم (و اگه چیز تکراری ای توش بود ، علتش اینه متن بالا رو دو روز بعد از نوشتن متن پایین اضافه کردم )

خوب رسیدیم به یه اخلاق قشنگ دیگمون yell که نشانه ی غیر قابل اداره شدن زندگیمونه … وقتی بیماری من فعاله ، ذهن من تفاوتی بین اعتراض ، توهین ، تحقیر ، دخالت ، اعلام جنگ ، مخاصمه ، تهدید و … قائل نمیشه و در کمتر از صدم ثانیه سپرم رو تنم می کنم و شمشیر بر میدارم و آماده ی جنگ میشم … اعتراض ؟ اصلا کی حق داره به منی که محور عالمم ، به من همه چی دان ، به من کار درست اعتراض کنه !

دوست خوبم ، این طرز فکر که تا الان به نظرم خیلی بدیهی بود ، اصلا طبیعی نیست !!! آدمهای وارسته و عادی اعتراض ها رو میشنون ، بررسی می کنن ، از اونها برای بهبود اوضاع و شرایط و روابطشون استفاده می کنن ، اگه بی مصرف بودن از کنارشون رد میشن ! اعتراض اطرافیان طبیعی ترین روش برای اعلام یه مسئله است … و حل هر مسئله ای یک پله به سمت رشد منه … حتی اگه اعتراض بی جا یا خصمانه یا نابحق باشه هم بررسی و هندل کردنش می تونه در رشد من به من کمک کنه !

پس اعتراضها دو دسته شدن ، بجا … که گوش کردن و عمل بهشون در رشد من لازمه ، چون بهبودی یعنی بهتر بودن ، و اگه چیزی رو بتونم بهتر کنم و نکنم در حق خودم ظلم کردم .

دسته ی دوم اعتراضات هم  نابجا و نابخردانه و نابحق : که  باز هم صبر در مقابلشون ، رد شدن ازشون ، کنار اومدن یا توجیه افرادی که چنین اعتراضایی می کنن ، خودش هنر و مهارتیه که بدست میاریم و باعث رشدمون میشه . 

پس هر اعتراضی توهین نیست ! از طرفی یادمون باشه فروتنی که انجمن به ما یاد میده اصلا ربطی به فرودستی و فرومایگی نداره و مفصل در موردش صحبت می کنیم . قرار نیست از کنار توهین ها هم همینجوری آرام بگذریم . گاهی بخشش اصل بهبودیه ، گاهی نادیده گرفتن ، گاه عشق ورزیدن و گاه جنگیدن !!! انجمن از ما افرادی منفعل نمی سازه … بلکه تفاوت ها و جایگاه هر چیز رو به ما می آموزه

اما تاثیر این اخلاق در روابط و زندگیم ؟ وقتی دیگران با فردی مواجه بشن که نشه بهش اعتراض کرد ، ترجیح میدن اصلا ازش فاصله بگیرن ، یا هر جا که داره اشتباه میره بهش اعتراض نکنن و اجازه بدن تا ته مسیر بره ، سرش به سنگ بخوره و برگرده …

گاهی این اخلاق باعث میشه ما رو به عنوان دوست ، شریک کاری و یا همسر انتخاب نکنن . گاهی فرصت هایی رو ازمون میگیره که روحمون هم خبر نداره …

از این به بعد هر وقت که در برابر اعتراض کسی قاطی کردی ، یاد این سوال بیافت ، آیا این توهین بود یا یه اعتراض ساده ؟ ازش چطور در مسیر رشد و تعالی می تونم استفاده کنم …

 

تجربه : همین امروز می خواستم با یه آقای برنامه نویس کار کنم ، ولی پیش از پروژه ی جدید براش یه متن نوشتم در اعتراض به مشکلات پروژه ی قبل … دوستمون بهش برخورد و شمشیرش رو دست گرفت و من در مورد پروژه ی بعدی حرفی به میون نیاوردم و دعاش کردم و رفتم … این یعنی از دست دادن فرصت ها … و حالا به فکر فرو میرم که با چنین اخلاقهایی خودم چه فرصت هایی رو تا حالا از دست دادم ؟

یهونوشت : (کشف جدید) (همین الان در حال نوشنتم همسرم اومد ، خوند و گفت به به چه حرفای قشنگی و صاف و مستقیم گفت خودت هم به اینا عمل می کنی ؟! embarassed خانه محلی است که نقابها کنار میرن و من واقعی خودش رو نشون میده  و همینجا دعا می کنم ، خداوندا در عمل به آگاهی هام همه جا و همه وقت یاری ام کن و برای همسرم که خداوند بهش صبر بده) 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *