سوال 54 قدم یک / آیا در تماس دائم با واقعیت بیماریم بوده ام.بدون در نظر گرفتن اینکه.چه مدت زمانی است که از اعتیاد فعال رهایی یافته ام؟

خوب سوال چند تا کلید در خودش داره … تماس دائم ، واقعیت بیماری ، علیرغم مدت زمان پاکی … که چند تا درس برای ما داره . و اینکه این سوال اصلا چه ربطی به صداقت داره ؟ یکی یکی بریم سراغشون

واقعیت بیماری ما چیه ؟ واقعیت بیماری : اینکه من یک بیماری کشنده  ، مزمن ، پیش رونده و یک شیطان سیار در سر خودم دارم که هدفش نابودی روح ، جسم ، احساس ، آبرو ، معنویت و هر چیزیه که دارم ! و اگه اینو فراموش کنم عاقبت تلخی در انتظارمه . واقعیت بیماری اینه که اگه من از ابزارم (ارتشی که برنامه در اختیارم گذاشت ) استفاده کنم ، می تونم فقط برای امروز از شر این بیماری جون سالم به در ببرم … دقت کن ، فقط برای امروز !!! ابزارم چی هستن ؟ قدمها ، راهنما ، برنامه ، اصول روحانی ، مشارکت ، تماس بهبودی ، نشریات … و هر چقدر بیشتر پیش بیریم ارتشمون مجهز تر هم میشه ، ابزارهایی مثل دعا ، مراقبه و درخواست کمک از اون جان جانان هم بهش اضافه میشه … اما یادمون نره ، تمام این ارتش میتونه یک روز من رو نجات بده … واقعیت بیماری اینه که بهبودی اندوختنی نیست و شبیه گلی هست که اگه بهش رسیدگی نشه ، طی یک فرایند کوتاه از دست میره … متاسفانه واقعیت اینه که مثل یک کوه که بالا رفتن ازش ممکنه روزها و ماهها طول بکشه و سقوط ازش چند ثانیه ، بهبودی هم همین خاصیت رو داره ، فردی رو که می بینی سالها داره با پرهیز و رعایت اصول روحانی زندگی میکنه ، بعد از یک ماه که از جداییش از برنامه میگذره ، ببینی دیگه نمیشناسی … و سقوط به سرعت اتفاق می افته …واقعیت بیماری اینه که من مثل خیارشوری که دیگه هرگز خیار نمیشه هستم ، یعنی هیچوقت نمی تونم فکر کنم ایمن شدم ، کارم خیلی درسته و نیازی به ابزارهام ندارم … من خیارشوری بیش نیستم tongue-out و هر چقدر که پیش میریم این واقعیت ها بیشتر و بیشتر میشن که در این بحث نمی گنجه …

حالا بخش دوم تماس دائم : برمیگرده به زندگی فقط برای امروز … یعنی اگه من یادم بره واقعیت های بالا رو و فکر کنم خیلی دمم گرم شده و دیگه ای ولا دارم و نیازی به برنامه ندارم ، یا می تونم از اصول مرخصی بگیرم و یه مدت با شیطان درونم برم دوری بزنم … یا فکر کنم خوب حالا که بهبودیم ردیفه ، وقتشه برم سراغ کار و زندگیم ! (و متوجه نباشم بهبودی چیزی جدا از کار و زندگی نیست و باید در اونها جاری باشه ) ، یا حس کنم وقتشه فعلا مثلا کار ، تفریح یا خانواده رو بچسبم و تعادل در مثلث بهبودی یعنی بهبودی ، کار و خانواده رو فراموش کنم و یک ضلع رو بچسبم … دیگه همه چیز به خوبی پیش نخواهد رفت … تماس دائم یعنی مثل بیماری که نمی تونه بگه خوب یه چند روزی دیگه قرص نخورم و دکترم رو نبینم و با واقعیت مریضیش همیشه در تماسه و درکش کرده که باید هر روز قرصهاش رو بخوره و هر وعده دکترش رو ببینه عمل کنم .

مورد سوم این سوال مدت زمان پاکی هست : عاملی که باعث میشه من مغرور بشم و شروع کنم به گول زدن خودم … بعنوان مثال من بگم آرام تو یک چهارم عمرت رو توی انجمن های دوازده قدمی بودی ، این قدمها رو حداقل 10 دور کار کردی و پس دادی ، تمام حرفا رو شنیدی ، دانستنی ها رو دانستی پس دیگه به قدم کار کردن احتیاج نداری … یا تو از راهنماتم دیگه بهتر میدونی … یا تو که در ساختار داری خدمت می کنی ، دیگه احتیاج به جلسات نداری … یا دیگه هر چه که ممکن بود رو در این سه چهار هزار جلسه که رفتی شنیدی ، جلسات که چیز جدیدی برات ندارن … یا تو خدمت خودت رو کردی و دهها نفر رو دوازده قدمی کردی ، دیگه نیازی نیست به تازه واردها و سایرین خدمت کنی …

این شروع مسیر سقوطه … و این ربط سوال به صداقته چون تمام آنچه در بالا گفتم دروغ هایی بود که بیماری به من میگه و اگه من این سوال رو در زندگیم جاری نکنم  من دروغهاش رو باور می کنم  … و وای به حالم اگه یکیشون رو باور کنم و تماسم با واقعیت بیماریم قطع بشه … متاسفانه تک تک جمله هایی که گفتم رو از دوستانی شنیدم که در پاکی های بالا گول این جملات رو خوردن و سقوط کردن … لغزیدن و وقتی در موردشون فکر می کنم جز بغضی در گلو و دعا برای بازگشتشون چیزی در دستم نیست .

 

دوستان عزیزم سقوط همیشه طی یک فرایند اتفاق می افته و اکثر موارد دقیقا با چنین دروغهایی بیماری میخواد تماس من رو با واقعیت بیماری قطع کنه … وقتی تماس من با واقعیت بیماری ( که قدرتمند بودنش ، کشنده بودنش ، نیاز روزانه به متوقف کردنش هست ) قطع بشه ، من در سرازیری سقوط قرار می گیرم .

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *