نشانه ی روز :

سؤال 71 قدم چهار / اگر بخاطر سوءاستفاده ای که در دوران کودکی از من شده ، در طول عمرم احساس قربانی شدن می کرده ام ، چه اقداماتی می توانم برای برگشت تمامیت معنوی خود بکنم ؟ آیا نیروی برترم می تواند کمک کند ؟ چگونه ؟

به سؤال مهمی رسیدیم که روی زندگی و سرنوشت بسیاری از آدمها تأثیر بزرگ و واضحی داره و باید یه کم ریشه ای و عمیق روش کار کنیم و فراموش نکنیم ، اگر به دنبال راه حلی غیر معنوی یا غیر روحانی برای مسائلتون هستید ، کاری از دست من و شاید هیچ برنامه ی روحانی ای برای شما بر نمیاد ! وارد برنامه ای روحانی شدیم که با کمک نیروی برتر بتونیم مشکلاتمون رو حل کنیم پس دنبال چیز دیگه ای اگه در برنامه هستیم ، جای اشتباهی قرار داریم ! 

کودکان معصوم ترین و بی دفاع ترین موجودات عالم … و دوران کودکی سرشار از نا آگاهی و ناتوانی بودیم ، درکی از ساختارهای روابط انسانی ، نواقص انسانی ، امیال انسانها و اتفاقات اطرافمون نداشتیم و در چنین شرایطی ، اگر در معرض انسانهای بیمار(که متاسفانه کم هم نیستن ) قرار می گرفتیم ، امکان هر گونه سوء استفاده ای ممکن بود قرار بگیریم . در نگاه اول ذهن همه ی ما برای این سوال میره سمت سوء استفاده های جنسی ، اما قبلش می خوام بدونیم که سوأستفاده ها لزوما جنسی نبودن … از من یکی که بعنوان سبد در انواع صفهای وحشتناک استفاده شد ! در حقیقت سواستفاده شد ! یادمه چقدر ترسناک بود بین صدها آدم بزرگ خسته و خشن ، نقش سبد رو داشته باشی در صف نون ، صف نفت ، صف کوپون … ترس از له شدن ، ترسهای ناشناخته ، ترس از اینکه نکنه جای من رو بگیرن … بله ! این هم نوعی سواستفاده بود که در زندگی من باعث شده امروز برای انجام یه کار بانکی ساده هم اگه راه حل آنلاینی وجود نداره ، انجامش ندم !!! (یکی بیاد کارت بانک صادرات منو تمدید کنه 😆 ) به نظر خنده دار میاد ، ولی تصور کن همین ترس و احساس قربانی شدن که برای من مونده چقدر تاثیر در زندگی من ، در روابط من داشته ، چه شغلهایی که بواسطه ی وجود صف و شلوغی و … از سر راه من کنار رفته ! چه موقعیت هایی رو که بی خیال شدم و … 

گاهی خانواده ی من از من بعنوان امر بر استفاه می کردن ، برای بعضی از ما برای خریدن حتی چیزهای خلاف و غیر مجاز سواستفاده شده و در کل بسیاری موارد بوده که خلاف میلم به کار گرفته شدم و اینها سؤ استفاده محسوب میشه … تمام اینها باید لیست بشن …

و بدتر از همه سو استفاده های جنسی بوده که در این ناتوانی و نا آگاهی ممکنه اتفاق افتاده باشه و مجموع اون احساس ترس و ناتوانی و وحشت که در کودکی در لوح جان بسیاری از ما نشسته تا امروز همراهیمون کرده و شده ابزار بیماری برای اینکه بگه تو هنوز هم ناتوانی ، انچه اتفاق افتاده از تو انسانی کثیف ، ضعیف یا بد ساخته ، تو همه ی زندگیت قربانی بودی ، هستی و خواهی بود … بعضی از ما باقی زندگیمون رو صرف جنگیدن با این احساسات گذروندیم ، بعضی سمت مخدر و محرک و چیزهای خارجی رفتیم که این حس رو از ما بگیره ، بعضی بر خلافش عمل کردیم و خواستیم انتقاممون رو از جهان بگیریم و اصلا وارد راه سو استفاده شدیم … در کل علت اهمیت این سوال همینه … که رسیدگی نکردن به یک اتفاق کوچک در سالهای سال پیش می تونه نابودگر یک عمر از ما باشه … و متاسفانه چنین احساساتی برای انسانهایی که ابزار ندارن (ابزاری ارزشمند مثل ترازنامه ) این احساسات رازهای سر به مهر ابدی می تونه باشه ! یعنی در اون تاریکی و نیمه ی تاریک وجودمون می تونست بمونه رشد کنه و تمام روحمون رو در بر بگیره … این واقعا عجیب و کمی ترسناکه … بله دوستان ، آنچه که تا اینجا گفتیم تازه بسیاریش در ناخوداگاه ما اتفاق افتاده ! یعنی من نمی دونستم چرا انقده دعوایی ام مثلا ، یا چرا من انقدر از تنهایی می ترسم ، یا چرا از آدمهای با فلان تیپ بدم میاد ، یا چرا انقدر دوست دارم قلدر باشم یا هر چیز دیگه ای و اینجاست که ترازنامه قراره اینها رو برای من بیرون بکشه …

میان نوشت : یه چیز رو هم بگم ، آنچه که در ترانامه ی قدم چهار ما میگذره اگر چه خواه ناخواه در ابتدای مسیر شکل گیری انجمن  از روانشناسی گرفته شده اما تجربیات غیر حرفه ای تک تک اعضای ماست و اصلا بحث حرفه ای نیست ، سلامت عقل قدم دوم قطعا ما رو در حالی که قدمها رو کار می کنیم به سمت روان شناسان و مشاوران سوق میده تا حرفه ای تر ، ریشه ای تر ، علمی تر عمق وجودمون رو کنکاش کنیم . و تجربه نشون داده روانشناسایی که ما بهشون مراجعه می کنیم از دستمون عاجزن از بس که این برنامه بهمون آگاهی داده 😆😆 

خوب حالا تازه رسیدیم اول کار ، چیکار کنیم ؟ مشکل چیه ؟ راه حل چیه ؟ 

راستش اینه که اگه قرار باشه به چرایی ها و بحث اینکه نقش من در کودکی چی بوده و تقصیر کی بوده اصلا و  نقش خدا چی بوده و اینها رسیدگی کنیم اول اینکه باید یه کتاب بنویسیم ، دوم اینکه به اختلاف دیدگاه می خوریم ! چون این ماجرا ها باید برای هر مسئله و هر فرد و هر اعتقادی مناسب خودش جواب داده بشه و راهنمای شما و خودتون در قدم یازده قطعا بهترین افراد برای رسیدن به جواب هستید … پس ما میریم سراغ احساسی که حمل شد … و رهایی ازش …

حمل احساس در هر شرایطی از نظر من کار غلطیه ، مگر اینکه اون احساس پیامی برام داشته باشه که بهش رسیدگی نکرده باشم ! مثلا وقتی در حال انجام یک خطا هستم و دارم ادامه می دم ، طبیعیه که حس عذاب وجدان رو با خودم داشته باشم و رسیدگی به این امر یعنی قطع خطا … و بعد از قطع کردن خطا و جبران خسارت حتی حمل عذاب وجدان بی معنیه …

چه برسه به چیزی که دهها سال قبل اتفاق افتاده ، قاعدتا درش نقشی هم نداشتم … واقعا می خوام مسئله رو علیرغم اینکه بیماری در طول اینهمه سال ازش یه فاجعه ی عظیم ساخته در ذهنت کوچک و کوچکتر جلوه بدم … اتفاقی بوده که نباید می افتاده و افتاده … ولی که چی ؟! به امروز و الان تو چه ارتباطی داره … روحت رو آزاد کن … خودت رو نجات بده … 

چطور ؟ اینجا سوال راهنمایی کرده : خدا هست … نیروی برتر هست … ابزارهای برنامه هستن … 

با ماجرا مواجه شو ، به ترازنامه نگاه کن … در ماجرا نقشی نداشتی ، باشه ! اما در حملش ، در پنهان کردنش ، در بزرگ کردنش ، در درد کشیدن بی معنی ، در مؤثر کردنش در روابطت نقش داشتی … بیماری تو نقش داشته … امروز باید در پاک کردنش از خدا کمک بخوای … با اون بنده ی سؤاستفاده گرش مواجه شو ، نگاه کن که کسی که از یه بچه سؤ استفاده می کنه چقدر می تونه نا آگاه ، بیمار و بدبخت باشه … ببین که گذشته گذشته ، ببین که خدا امروز تو رو در این نقطه ی رهایی قرار داده … از راهنمات کمک بخواه … از خدای خودت کمک بخواه و گذشته رو بذار بره … برای رهاییت ، برای کودکیت ، برای روحت و حتی برای بنده ها و بچه های بیمار خدا دعا کن … بزودی سبکی بیشتری در قدمهای بعدی در انتظارته ، شاید این ترازنامه فقط برای آگاه شدن و درک اینکه ماجرا انقدر هم فاجعه نبوده و درک اینکه حتی اگه فاجعه بوده برای چند دهه پیش بوده کمکت کنه و در مسیر این زخم کم کم و ذره ذره بهبود پیدا خواهد کرد … 

همه ی این شرایط رو لیست کن ، هر چقدر تونستی با این ابزار خودت رو بهبود ببخش و هر چقدر نتونستی از خدا کمک بخواه و در مسیر قدمها باز بهتر و بهتر خواهی شد … 

حداقل کاری که بکنی اینکه که خودت رو ببخشی و عاشقانه دوست داشته باشی …

این سوال رو واقعا نتونستم اونجور که می خواستم به نوشته هام منتقل کنم … اما توانم همین حد بود … 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.