نشانه ی روز :

سوال 65 قدم یک / آیا با کارهایی که باید انجام دهم تا پاک بمانم ، آشتی نموده ام؟

خوب میرسیم به جنگی دیگه که قراره به صلح تبدیلش کنیم … وقتی می خوای به زور یه جانور رو توی قفس کنی طبیعی ترین کاری که انجام میده گاز گرفتن ، جنگیدن ، فرار کردن و جنگیدنه… است ، خوب شما می خواید یه بچه شیطان (شیطون نه ، اصل شیطان ) درون سرتون رو بخوابونید ، طبیعیه که یه آتیش به پا کنه و هر کاری که در جهت خوابوندنشه رو تبدیل به یه جنگ بکنه .

یه مثال : وقتی می خوای بری جلسه ی کنار خونه ببینیم چه جنگی به پا میشه (این مثال اگرچه طولانیه ، فقط نشون میده عمل به یکی از اصول چه جنگی رو می تونه در درون من داشته باشه )  : اولش انگار که قراره بری تا چین ! اونم با پای پیاده ! مسئله ی فاصله رو که حل می کنی و می گی ده قدم بیشتر نیست ، تازه انگار که کوه کندی ! تمام بدنت کوفته میشه و میگه خسته ای امشبه رو نرو ، بعد که یادت میافته تمام روز کار خاصی نکردی و اصلا کوفته نیستی ، شروع می کنه میگه می خوای بری پیش این آدمای (بوووووق) ، توجیح می کنی که این آدما خیلی هم خوب و دوست داشتنی هستن . (بذا بقیش رو مستقیم و تند تند از قول بیماری بگم تا بدونید چه جنگ جهانی ای میشه واسه رفتن به جلسه ) : اینا اصلا قدر تو رو نمی دونن ، یادته بین حرفات چه پچ پچی شد ، این بی احترامی بود ! اصلا می خوای چه چیز جدیدی یاد بگیری ، راستی ظرفا رو بشوری ، هم خدمت به خانواده کردی ، هم کار مفیدتری کردی ، اصلا برنامه میگه حضور منظم در جلسات در نه هر روز ، اصلا تو تمام زندگیت بخاطر مطالعه نکردن به خودت خسارت زدی !!! الان باید مطالعه کنی … (به خدا از حرفای بیماری می تونم سه صفحه ی دیگه بنویسم ولی ولش کن ، اصل مطلب رو گرفتید )

خوب حالا من قراره چند چیز رو با این سوال درک کنم و با اصل روحانی پذیرش برای خودم حل کنم : اول من یک بیماری در درونم دارم که دشمن منه و می تونه من رو به سمت هلاک بکشونه و زورشم زیاده و من به تنهایی زورم بهش نمیرسه . دوم اینکه در درونم من یک متحد قدرتمند بنام بهبودی دارم که زورش به این دشمن میرسه ، سوم این که این دشمن کار طبیعیش اینه که سعی کنه من رو با بهبودیم دشمن کنه تا خودشو نجات بده .چهارم اینکه من باید با بهبودی و هر آنچه برای تقویتش لازمه صلح کنم تا آرام زندگی کنم  (بذار جای راحت کردن سختش کنم !!! coolبیماری دشمن من و دشمن بهبودی منه حالا این وسط من باید بفهمم که دشمن دشمن من دوست منه ! پس باید با بهبودی دوست باشم . افتاد؟! winklaughing من که خودم نفهیدم !!! )

به قول عزیزترین : در حقیقت‏، شیطان دشمن شماست‏، شما نیز او را دشمن گیرید. از گامهای شیطان پیروی مکنید که او دشمن آشکار شماست‏،شما را فقط به بدی و زشتی فرمان می‏‌دهد.

حالا من قراره با هر کاری که قراره برای بهبودیم انجام بدم صلح کنم و بهبودیم رو تقویت کنم . کارها چی هستن ؟ جلسه برم ، نشریات بخونم ، قدم کار کنم ، راهنما داشته باشم ، با راهنما و دوستان بهبودیم در تماس باشم ، اصول رو توی زندگیم بیارم ، خدمت کنم و …

بذارید با اینا حال کنیم … بیاید بجای جنگ ازشون رفیق بسازیم ، بذارید جلسه جایی بشه که پر عشق و بوی خداست ، بذارید دوست بهبودی بشه کسی که می خواد بهت حس خوب بده ، بذارید نشریات نوری باشه که راهتو روشن می کنه ، بذار راهنما آیینه ای باشه که خوب و بدت رو بهت نشون میده و با نگاهی صلح آمیز و با لذت به مسیر پیش رو نگاه کنیم … این میشه پذیرفتن مسیری که پیش رو دارم …

درباره‌ی آرام

آرامم ده ساله که به زمین آمدم ... و پیش از اون سالها در دنیایی از تاریکی به سر می بردم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *