سوال 11 یازده قدم 2 دو / آیا در مورد باور کردن ترسی دارم ؟ آن ها چه هستند؟

خوب رسیدیم به یکی از سوالاتی که من با نگارش سوالش مشکل دارم ! خوب درک شخصی منه و زیبایی قدمها اینه که هر کس درک خودش رو داره . 

واقعیت امر اینه من معتقدم سر فصل قدم دوم اینه : ما ایمان آوردیم که خدا میتونه ما رو سر عقل بیاره ! و با این حساب این سوال رو من اینجور کار می کنم : آیا از این ایمان آوردن میترسی (come to belive) ؟ از چه چیزیش ؟

خوب انجمن ها با ترس و لرز اسم ایمان و خدا رو میارن مبادا که کسی رنجیده بشه و دور بشه ، ولی واقعیت امر اینه که اگه درست نگاه کنیم ، کسی که یک بیماری کشنده داره هر نوع علاجی رو با تمام وجود می پذیره ، چه دوست داشته باشه یا نه ! و من هم کمی در این قضیه سخت گیرم (و می دونم در طول سالها بهبودی من رو هم مثل دوستان با تجربه ترم ملایم تر و مهربان تر و صبور تر می کنه ) 

آیا از ایمان آوردن میترسم ؟ بله ، اولین بار که با قدم دوم مواجه میشم حق دارم که بترسم ، اصلا ایمان آوردن یعنی باور چیزی که ندیدی و تجربه نکردی ، همین ناشناخته ترسناکه ! بماند که تو رو برای شفا به دامن کسی می فرستن که نه تنها نمیشناسیش ، بلکه هر آنچه تا الان ازش شنیدی و به ظاهر تجربه کردی ترسناک و سخت و همراه با تجربیات و باورهای وحشتناکه ! 

خوب تا الان من به هر چه ایمان آوردم برام کار نکرد (چون ایمانم به چیز اشتباهی بود ) ، تا حالا هر باوری داشتم من رو به روز آخر مصرف رسوند ، پس حق دارم که بترسم ! از طرفی این نیروی برتر می خواد با من چه کنه ؟ چی رو می خواد از من بگیره ؟ می خواد با من و زندگیم چه کنه ؟ (مجموع سه نوع ترسی که داریم :ترس از ناشناخته ، ترس از دست دادن ، ترس به دست نیاوردن )  

من تا امروز هر چه نیروی برتر میشناختم نشسته بود و داشت منقل باد میزد که منو کباب کنه ! قرار بود برای دروغهام چشامو در بیاره ، برای هر اشتباهی آب جوش توی حلقم بریزه و من رو از کودکی با این روی نیروی برترم آشنا کرده بودن … 

پس ایمان آوردن ترسناکه … کمک گرفتن از این نیروی برتر ترسناکتر ..

حالا بریم تا با واقعیتی که قدمها در اختیارم میذاره آشنا بشیم . 

اول اینکه من معتقدم به نوعی خداوند در مورد منی که دارم این متن رو می نویسم یکی از قوانین خودش رو به نوعی زیر پا گذاشت !!!(دوست خوبم اگه خواستی بیشتر در مورد این بدونی از من بپرس ) من تمام زندگیم بد کردم ، همه عمرم خسارت زدم ، آسیب زدم و خراب کاری کردم و اگه حق واقعی من رو می خواست به من بده و اگه کارمای کارهام رو می خواست برام اجرا کنه الان سالها بود باید زیر خروارها خاک خوابیده بودم ! اما خدای من دستان گرمش رو روی شونه هام گذاشت ، به من کمک کرد پاک از عاداتم زندگی کنم ، وسوسه ها و دغدغه های من رو گرفت و برای منی که همه ی زندگیم دنبال راه در حال دویدن بودم ، راه رو زیر پای من کشید !!! پس اولین چیز اینه که اگه امروز زنده ام ، دارم قدم کار می کنم لطف همون نیروی برتریه که از ایمان آوردن بهش می ترسم … دوم اینکه می خواد من رو به کجا ببره ؟ باید نگاهی به دور و برم کنم و دوستان پاک و آرامم رو ببینم ، پس اگه ایمان اینها ، اینها رو به ساحل آگاهی و آرامش رسونده ، مقصد من هم همونجاست … از طرفی برای منی که از جهنم اومدم ، هر جایی که ببره از اون جهنم که بهتره ، پس بهتره نترسم …

از طرفی اگه تعریف گذشته ی من از خداوند و نیروی برتر برام کار می کرد که کارم به اونجا نمی کشید !!! متاسفانه به من آدرس غلط دادن … متاسفانه به من نیرویی که برام کار کنه رو معرفی نکردن ، خدایی که معرفی کردن کنار گود نشسته بود و می گفت لنگش کن … تازه منتظر شکست های من هم بود … و حالا وارد برنامه ای شدم که اعضاش در مشارکت هاشون میگن خدا داره تو زندگی هاشون کار می کنه ! ابزارهای خداوند دارن در زندگیشون جواب میدن ، خداوند داره  نیازهاشون رو برطرف می کنه ، وسوسه هاشون رو می گیره ، به گرسنه هاشون غذا ، به خسته هاشون آرامش ، به گم شده هاشون مسیر نشون میده … هر آنچه که از نیروی برتر در این برنامه شنیدم امیدوار کننده بود . 

دوست من نترس ، خودت رو در آغوشش پرتاب کن که جایی گرم و نرم تر پیدا نمی کنی … آغوشش کجاست ؟ جلسات ، گفتگو با راهنما و دوستان بهبودی ، در ورق ورق های نشریات ، در اصولی که یاد می گیری و عمل می کنی ، در قدمهای دوازده گانه … 

داغ کردم ! اسمش که میاد دست خودم نیست ، یادم میره کدوم قدمم و ماجرا چیه ! راستش باید درکم رو اینجور می گفتم : “باورهای گذشته ی من اشتباه بوده اند و امروز از باور کردن چیزهای جدید میترسم .میترسم که باورهای جدید هم کار نکنند و لذتهای مرا بگیرند ! ” ولی نمی تونم فریادش نزنم …

و همینجا چون جلسات نیست و سنتها اجرا نمی شه و محل مشارکت عقاید شخصیه آرامه (دوست من فراموش نکن اینها عقاید شخصی منه و جای چنین بحث هایی در جلسات رسمی انجمن نیست ) و در اولین جایی که از ایمان حرف زدیم دوست دارم باورم رو نسبت به خدایی که درک می کنم بگم : زیباترین درکی که در مورد خداوند شنیدم و همواره برام کار کرده از ملاصدراست :  

اگه خواستی با این موزیک بخونش و بی قضاوت بهش فکر کن ، آیا نیروی برتری که میشناسم اینه :

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسر ماندگان را همسر می شود
عقیمان را فرزند می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می خورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

 

و اگه دوست داشتی بگو تا بشینیم با هم در مورد همین گفته ی زیبای ملاصدرا صحبت کنیم که چه راهی رو در بهبودی جلوی پامون قرار میده ….

یک نظر

  1. ممنون نیما جان دوست خوبم دوست فراوانی .دوست ثروت.دوست خدایی من

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *