نشانه ی روز :

سوال 38 قدم دو / ایا کاری هست که من در گذشته به انجام آن تمایل نداشتم اما اکنون این تمایل را پیدا کرده ام ؟ آن کار چیست ؟

خوب قدمها من رو بهتر از خودم میشناسن و می دونن لازمه یه جورایی از خودم بگن و به خودم بگن … نشونم بدن تمایل در زندگیم تا حالا چیکارا کرده و فرآیندش چطوره ، چه مثالی بهتر از خودم !

برای بسیاری از دوستانم پیش اومده که اوایل ورود به انجمن بارها از من سوال کردن تا کی من باید بیام جلسه ، تا کی قدم کار کنم … اما امروز بعد از گذشت سالها هر چه میگذره اشتیاقشون به حضور توی جلسه و کارکرد قدم ها بیشتر و بیشتر میشه … این یعنی اولش به زور اصل روحانی تمایل رو به کار می گیریم و بعد از دیدن نتایج تمایلمون به اشتیاق تبدیل میشه …

قدم کار کردن اوایل به نظر یه پروسه مثل کلاس درس بود ، مشق بنویسی ، دور هم جمع بشی ، سوال جواب بدی ، گوش بدی … کل این فرآیند چیزی بود که یه عمر ازش فرار کرده بودم ، اما با اصل روحانی تمایل با جدیت قدم کار کردم ، همیشه سوالاتم رو علیرغم هر شرایطی نوشتم (یادم نمیره یه بار ترک موتور دوستم سوالام رو نوشتم 🙂  ) و کم کم نتایجش تبدیل شد به اشتیاقی که الان سالهای ساله هفته ای رو بی قدم نگذروندم …

اوایل مشورت گرفتن برام خیلی سخت بود ، هنوز کله ی من میگفت تو که عقل کلی ، تو که می دونی ، پس چرا مشورت کنی ، اما طبق اصل روحانی تمایل علیرغم هر احساسی مشورت می کردم …نتایج که معجزه آسا از آب درومد امروز مشورت کردن یکی از لذت های زندگی منه … میدونم همیشه مشورت کردن از مشورت نکردن بهتره و مشورت بیماریم رو در تصمیماتم خلع سلاح میکنه و کلی درهای جدید به روم باز می کنه . 

دیگه براتون بگم : رد کردن ، تایید کردن ، تعمیم دادن(عمومی دونستن اطلاعاتم) یه بخش از زندگیم بود که وقتی قدم دو وارد زندگیم شد ، تمایلی به رها کردننش نداشتم ! هر چی رو که مطابق میلم بود رد می کردم ، به هر چی اعتقاد داشتم تعصبش رو می کشیدم و نگاهم یه نگاه مرتجع و عمومی بود ! اما قدم دو گفت نیروهایی برتر از تو ، دانسته هایی بیشتر از دانسته های تو ، راههایی متفاوت از راه تو و … وجود دارن و علیرغم میلم از این کارها که دست برداشتم (تمایل رو تمرین کردم ) حجم عظیمی از تازه های خوشگل وارد زندگیم شد ! راههای تازه ، افراد تازه ، روابط تازه … امروز با اشتیاق و تمایل آموزش پذیرم و افکارم رو باز میذارم …

کمک گرفتن و درخواست کردن در زندگی من جا نداشت ! من خودم می دونم و می تونم بودم … مغرور و کله شق … وقتی قدم دو به من کمک گرفتن و درخواست کردن (همراه با اعتماد به نفس و عزت نفس و بجا و بی توقع اضافه ) رو یاد داد ، با اصل روحانی تمایل و به سختی ازش استفاده کردم ، آنجا که نمی دونستم پرسیدم ، اونجا که نمی تونستم کمک خواستم … وای که زندگی چقدر قشنگ تر شد ، چقدر روابطم زیباتر شد ، چقدر اتفاقای خوب افتاد … تمایلم به این کار بیشتر و بیشتر شد 

خوب حالا که نگاه می کنم می بینم اگه بخوام این پست رو ادامه بدم حالا حالاها از تمایل هام باید بگم … می بینید یه اصل روحانی چقدر میتونه به زندگی آدم اتفاقای خوب وارد کننه …

حالا شما از تمایلی که (با بی میلی) وارد زندگیت شد و تبدیل به خیر و اشتیاق شد بگو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *