نشانه ی روز :

سوال 41 قدم دو / آیا قادر بوده ام انجام کاری را برنامه ریزی کنم و و ایمان داشته باشم که اعتیادم بر سر راه انجام این کار مانع ایجاد نخواهد کرد ؟

چقدددر سوال زیبایی و چه حس خوبی … در واقع زمانی بود که هر کاری رو که شروع می کردم ، یه اتفاقی می افتاد و یا نیمه نصفه می موند یا به نتیجه نمی رسید یا به فاجعه تبدیل می شد و همیشه همه ی دنیا رو مقصر می دونستم جز خودم … فکر می کردم شانس ندارم ! یا تمام دنیا با من ناسازگاره ! بعدها انقدر این ماجرا ادامه پیدا کرد که پی بردم چیزی در من مشکل داره و بعد از تلاشهای متفاوت و شکستهای جدید فکر کردم این مشکل حل شدنی نیست و من همینم که هستم !

ایشالا در قدم ششم بخوبی در رابطه با اینکه آنچه سد راهم من برای رسیدن به آرزوهام بود بیماری و ابزارش : نواقص اخلاقی ، ترسها ، افکار بحران زا و … بود صحبت می کنیم .

وارد برنامه و دوازده قدم شدم و دیدم چیزی که در من مشکل داره اسم داره ! اون چیز رو بیماری نامیدم … جواب خیلی سوالات در من روشن شد ، و با پیش رفتن در قدمها و با رسیدن به قدم دوم متوجه شدم نیرویی برتر وجود داره که می تونه این چیز ، این بیماری رو متوقف کنه ! چی از این بهتر ؟! و شروع کردم به کمک گرفتن از این نیروی برتر ، شروع کردن به عمل کردن به رهنمودهای راهنمام ، شروع کردم به عمل کردن به آگاهی قدمها ، شروع کردم به حضور مرتب در جلسات ، شروع کردم به تغییر و از زاویه ی بهتری زندگی رو نگاه کردم … شروع کردم به اعتماد کردن و باور کردم که انگار یه چیزهایی تغییر کرد ، حالا می تونستم خیلی کارها رو با روشی جدید (که از راه و رسم جدید زندگیم نشأت می گرفت ) به درستی انجام بدم ! برای من انجام خیلی کارها که به نظر بقیه عادی بود ، یه آرزو بود و الان می تونستم به این آرزوهام برسم … همین اول راه با ابزارهای ساده ای که بدست آوردم بیماری خیلی از ابزارهاش رو از دست داد ، خیلی جاها دست نیروی برترمو گرفتم و برای بیماری خط و نشون کشیدم … عین همون بچه که دست باباییش تو دستشه و با غرور و بدون ترس جلوی قلدرای محل راه میره … 

بله … حالا می تونستم روی نیروی برترم حساب کنم … حالا می دونستم و ایمان داشتم اگه دستش توی دستم باشه دیگه بیماری حریفم نیست … هر شب توی جلسات از عمق قلبم پر امید ترین جمله ی انجمن رو فریاد زدم «مادامی که این راه را دنبال کنم از هیچ چیز واهمه نخواهم داشت»

فراموش نکنیم ، مادامیکه این راه را دنبال کنم … از هیچ چیز واهمه نخواهم داشت . بیماری همیشه هست ، سنگ میندازه ، وسوسه ، افکار بحران زا ، ترسها همیشه همراه منه ، صبح که چشمم رو باز می کنم اولین لبخند رو از بیماریم دریافت می کنم ، این بیماری تا روزی که زنده ام سر راه من هست و خواهد بود ، من این بیماری رو در قدم یک پذیرفتم و حتی با این واقعیتی که گفتم در جنگ نیستم ! می دونم که قلدر محله همیشه سر کوچست ، تا ابد … و پذیرفتم تا وقتی دست بابایی قدرتمند ، اگاه و مهربانم توی دستمه قلدر محله از دور لبخند میزنه و ادا در میاره اما هیچ کاری نمی تونه بکنه … 

این منم که نباید دست نیروی برترم رو رها کنم … این منم که نباید به قلدر محله ، این بیماری که همیشه همراهمه بها بدم … این منم که نباید به وسوسه هاش عمل کنم و هر وسوسه ای و هر زمزمه ای رو خیلی زود ببرم و با نیروی برترم در میون بذارم … 

آزادی ای که برنامه وعدشو داده اینه … که من آزادم با استفاده از ابزارم مثل یک انسان آزاد و آزاده زندگی کنم و رشد کنم ، برنامه ریزی کنم و به اهدافم برسم ..

نکته ی مهم دیگه ای که سوال داره اینه : من برای رسیدن به اهدافم و برای انجام صحیح برنامه هام به ایمان نیاز دارم ! این ایمان به من اجازه میده که شروع کنم ، برنامه بریزم ، با بهبودی عمل کنم … 

پس خیلی ساده سوال پشتوانه ی حرکتم رو بهم نشون میده … یک لحظه تصور کن اگه این ایمان نباشه مگه می تونم (بعد از تجربه ی هزاران شکست گذشته) دوباره کاری رو برنامه ریزی کنم یا حرکتی در راستای اهدافم انجام بدم ؟ این ایمان چراغ راه من ، سوخت حرکت من ، تکیه گاه و پشتوانه ی حرکتم در مسیر حرکت بسوی اهدافمه …

و تجربه ی شخصیم رو بگم (علیرغم اینکه عادت ندارم در این سایت از خودم زیاد صحبت کنم اما به قول استادم انرژیش اومد )  : من که از درس و مدرسه یه عمر گریزان بودم در بهبودی با ایمان به اینکه با کمک این نیروی شگفت انگیز برتر دیگه بیماری نمی تونه سد راه خواسته هام بشه  دانشگاه رفتم و کارنامه ی دانشگاهم به تعداد تمام بیست های دوران تحصیلم بیست داشت … در شغلم مستقل شدم و ایمان داشتم با رعایت اصول و بکارگیری کمکهای نیروی برترم و ابزارهای برنامه موفق میشم و دیگه این بیماری نمی تونه سد راه موفقیتم بشه ،  همون سالهای اول به اندازه ی تمام دوران گذشته و کارمندیم موفقیت داشتم ، با ایمان به اینکه دیگه این بیماری نمی تونه روابطم رو از من بگیره ازدواج کردم و بلطف خدا در این رابطه ی خدایی بقدر تمام عمرم خوشبختی و آرامش تجربه می کننم… اینها همه نشانه ی ایمان من به نیروی برترمه … در مورد اهداف معنویم که نگم براتون ، من حتی در زمان بیماری فعال و از نوجوانی سرم توی کتابهای مختلف عرفان و معنوی بود برای اینکه راهی به خودم و خدا پیدا کنم و هر بار بیماری آنچنان عاجزم میکرد که دهها سال رو با نا امیدی گذروندم و حتی نمی تونستم یک حرکت مداوم به سمت هدفم داشته باشم ، امروز دارم صدها برابر رویاهای معنویم رو زندگی می کنم و بلطف خدای مقتدرم هر روز و هر لحظه از هر لحاظ بهتر و بهتر میشم و هر لحظه مرا تازه خدایی دگر استی … اینها به لطف ایمانیه که در قدمها پیدا کردم … خدایا شکرت شکرت شکرت …

****************************

حفظ اساس 9 تیر

«ایمان نویافته ما به عنوان اساس محکمی برای شهامت در آینده عمل میکند.»

کتاب پایه v

اساس زندگی ما چیزی است که مابقی زندگی ما بر روی آن بنا شده است. وقتی مصرف میکردیم، این اساس همه کارهایی را که انجام میدادیم، تحت تأثیر قرار میداد. وقتی اهمیت بهبودی برای ما مسلم شد، به تدریج انرژی خود را صرف آن کردیم. در نتیجه، کل زندگی ما تغییر کرد. به منظور حفظ این زندگی جدید، باید اساس آن را حفظ کنیم: برنامه بهبودی خود. وقتی پاک میمانیم و شیوه زندگی ما تغییر میکند، اولویتهای ما نیز تغییر میکند. کار و مدرسه ممکن است به این خاطر اهمیت پیدا کنند که کیفیت زندگی ما را بهبود میبخشند. روابط جدید ممکن است هیجان و پشتیبانی دوجانبه ایجاد کند. اما باید به خاطر بسپاریم برنامه بهبودی ما اساسی است که زندگی جدید ما بر آن بنا شده. هر روز باید میثاق خود با بهبودی را تجدید کنیم و آن را به عنوان بالاترین اولویت خود حفظ کنیم. v فقط برای امروز: میخواهم به لذت بردن از زندگی جدیدی که در دوران بهبودی پیدا کردهام، ادامه دهم. امروز، قدمها را برای حفظ اساس زندگی خود کار میکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *