نشانه ی روز :

سوال 20 قدم 3 / چه احساسی نسبت به نیروی برترم دارم؟

کتاب میگه :

لازم است ما به خود اجازه دهیم تا نسبت به خداوندی که خود درک می کنیم ، احساس داشته باشیم . ما ممکن است عصبانی شویم ، ممکن است عاشق شویم ، ممکن است بترسیم ، ممکن است سپاس گزار باشیم . ایرادی ندارد که کل احساسات بشری را با نیروی برترمان در میان بگذاریم . این به ما کمک می کند تا با نیروئی که به آن اتکاء کرده ایم احساس نزدیکی بیشتری کنیم و به آن اعتماد نماییم .

چه احساسی به نیروی برترم دارم ؟ این سوال در کتاب مرجع چسبیده به سوال قبل (روشهای ارتباط نیروی برتر با من ) آورده شده که معنای خاصی داره … یعنی می گه حالا که در سوال قبل تر تو ارتباط برقرار می کنی و حالا که فهمیدی نیروی برترت هم دائما با تو در ارتباطه حالا چه احساسی به نیروی برترت داری ؟

چرا باید احساس داشته باشم ، زندگی همینجوریش مگه چشه ؟! خوب بریم سراغ اهمیت احساس در این رابطه ی دو طرفه … بیاید سه شرایط رو در محل کار (یا زندگی) تصور کنیم :

حالت اول رئیسی که ازش بدم میاد … وقتی بالای سرمه توی محل کار چه احساسی دارم ، حال گرفته ، انگار یه چیز سنگین روی قلبمه ، حوصله ی کار ندارم ، میگم بذارم برم زودتر ، هر جا بتونم از کار می پیچونم و هیچ انگیزه ای ندارم … 

حالت دوم : رئیسی که احساسی بهش ندارم … همچنان چندان انگیزه ای برای کار ندارم ، مثل روبات میام کارم رو می کنم و می رم ، حال دلم باز هم چندان خوب نیست 

حالت سوم : رئیسی که عاشقشم ، مهربون ، دست و دلباز ، کمک کار ، عیب پوش ، شاد ، همه چی تموم … محل کار میشه عین پارتی واسه آدم ، صبح که بیدار میشه تو دلش قنج میره که بره سر کار ، سر کار هم بهترین کار رو انجام میده ، خستگی ناپذیر ، کیف میکنی کنار این آدم کار کنی ، دلت نمیخواد ساعتای کار تموم بشه …

حالا زندگی ما هم با نیروی برتری که در تمام لحظات در زندگیم حضور داره اینطوره … مهمه که چه حسی بهش دارم ، مهمه چقدر باهاش راحتم و در کنارش چه احساساتی رو تجربه می کنم … هر چقدر بهتر بشناسمش و متوجه خواست و اراده ی اون در زندگیم بشم و هر چقدر بیشتر با حضور نیروی برتر در زندگیم راحت باشم و درک کنم که سهم من چیه و سهم اون چیه و هر چقدر احساسات صحیحی در ارتباط باهاش داشته باشم زندگیم قشنگ تر پیش خواهد رفت و سپردنم بهتر خواهد بود …

سوال باز هم سوال شخصیه و خودتون باید از احساستون نسبت به نیروی برتر بگید .

*****

اینجای نوشته درک شخصی و احساس منه ، خوندنش اختیاریه : 

این سوالها اونقدر من رو به شوق میاره که مجبور میشم مقدار زیادی رابطه و اعتقادات شخصیم رو در سایت سانسور کنم ، مبادا احساس بشه دارم اعتقادات شخصیم رو برای کسی دیکته میکنم ولی مگه میشه ننوشت … بله وقتی این سوالات رو پاسخ می دم مست میشم و نیشم باز میشه …

چه حسی دارم به خداوندم ؟ یه زمانی به من یاد داده بودن قرآن میگه لم یلد و لم یولد(نه زاده و نه زاییده شده است )  … امروز که از زاویه بهتری به زندگی می کنم می بینم پیامبر گفته الخلق عیال الله ( مردم خانواده خداوند هستند) … حالا احساسم به خداوند چطوره …حس بچه ایه که پدر روحانیش  قوی ترین وجود عالمه ، زورش به همه میرسه ، مهربون تر از هر مهربونیه ، صاحاب کل این دنیاس و باحال ترش اینه که صاحب دنیای بعدی هم خودشه ! (دیروز یه فیلم میدیدم یه فرشته اومده بود رو زمین زندگی میکرد،توی فیلم رفتارش طوری بود که از مرگ نمی ترسید چون میگفت خوب اگه بمیرم که میرم خونه … ) 

یه خاطره بگم : سالها پیش یه روز توی یه محله ی خیلی خطرناک داشتم قدم میزدم (نگو چرا!؟) دیدم یه بچه ی کچل و کوچولو حدودشش ، هفت ساله با قد سه وجب و نصفی  اومد  جلوم رو گرفت گفت هر چی پول داری بده … خندم گرفت ، می خواستم لپش رو بکشم بگم عمو جون زوده برای این کارا ، نگاهم به پشت سرش افتاد ، جلوی آفتاب ده یازده نفر نفر بچه غول با قیافه های آنچنانی که نگم براتون نشسته بودن و داشتن نگاهش می کردن … فهمیدم پشت این کوچولو به چی گرمه ، با آرامش تمام پولهام رو دادم و ازش خواستم اگه میشه گوشیمو نبره و قبول کرد (چقده مرد بود این جوجه ) … 

واقعا خدای من از اون ده تا قلچماق کمتره یا من از اون بچه ی شش هفت ساله که نباید توی زندگیم سرم رو بالا بگیرم ، نباید حقم رو از جهان بخوام و نباید دائما احساس افتخار و غرور ، شادی و قدرت ، عشق و سرزندگی داشته باشم به پشت گرمی پدر روحانی قدرتمندم …

بازم از احساسم بگم : بهترین سنگ صبور خودشه وقتی به درک این برسم که هر شر و بدی و خرابکاری ای تو زندگیمه از خودمه ، از این بیماری ، از این شیطان ، از جای خالی خداوند توی زندگیمه و هر خیری هست از اونه … اونوقته که بعد از هر خرابکاری چه سنگ صبوری بهتر از خودش که به دامنش پناه ببرم … این دعای معجزه گر حضرت یونس رو دوست دارم «یا لا اله الا انت ، سبحانک انی کنت من الظالمین» … یه جورایی داره میگه بابایی ، شما که دمت گرمه ، منم که دارم به خودم ظلم می کنم … وقتی توی قدم پنج برای تمام خطاهام به خودم ، خداوند و یه انسان دیگه اقرار می کنم یعنی چی ؟ مثل اینه که توی خونه یه خراب کاری بکنی … اول خودت بفهمی و گردن بگیری ، بعد به بزرگ خونه که بگی (اونم بزرگ مهربان و بخشنده ) ، اونوقت دیگه اقرار کردنش برای دیگران راحت تره …

بهترین رفیقه …

یکی منو بگیره ! تا فردا می نویسم ها …

چطور میشه احساسی نداشت به این عشق : 

حبیب کسی که حبیبی ندارد

طبیب آن کی که طبیبى ندارد

پاسخ ده کسی که پاسخ ده ندارد

دلسوز کسی که دلسوزى ندارد

رفیق کسی که رفیق ندارد

فریادرس کسی که فریادرسى ندارد

راهنماى آنکه راهنمایى ندارد

مونس آنکس که مونسى ندارد

اى همدم کسی که همدمى ندارد …

یک نظر

  1. بسیار عالی … لذت بردم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته‌ها