4-1 وقتی فکری به سرم میزند فوری و بدون در نظر گرفتن پیامدهایش به آن عمل می کنم ؟ به چه صورت دیگری رفتار من از روی اجبار است ؟

اگه فکر می کنی فرمان زندگی تابحال کاملا دست خودت بوده ، این سوال می خواد یه تلنگر کوچک بزنه … چقدر توی زندگیم وقتی فکری به سرم زده فورا بهش عمل کردم ؟ همون لحظه و آنی ؟ و بدون اینکه ببینم اثرات این عمل روی زندگی خودم و اطرافیانم چی میشه …

و این کار چقدر عاقلانست ؟ اصلا من چرا این کار رو کردم ، چقدر از این قضیه آسیب دیدم ؟ با خودم همیشه گفتم خوب دست خودم نبوده ! والان می خوام یه سوال مهم بپرسم : پس دست کی بوده ؟!  بله ، شاید تکان دهنده باشه اگه بشینم به این فکر کنم که بعنوان یک انسان که بزرگترین افتخارم حق انتخاب منه ، چی به سرم اومد که در بسیاری موارد در مقابل اتفاقات ، وسوسه ها و افکار و بمحض اینکه فرمانی و صدایی در سرم شنیدم فورا به اون عمل کردم ، مثل کسی که مسخ شده … و الان وقتش رسیده که به منبع فرامینم توجه کنم … اگر دست من نبود پس دست کی بود ؟ اگه فرمان من نبود پس کی فرمان داد … بعله ! (بله نه ! بعله ! ) بیماری … شیطان … وسوسه گر پنهان … گرگ خیره سر  (کاش زودتر یه اسم براش انتخاب کنیم ، از این به بعد با شنیدن کلمه ی بیماری یاد همین مفهوم بیافتید )

بخش دوم سوال از اولش هم مهم تره !وقتی که از روی فرمان بیماری عمل کردم ، داره میگه رفتارت از روی اجباره !!! اجبار ! یعنی دیگه فرمون ماشین زندگیت رو سپردی دست بیماری ، تو فقط راهی رو می ری که اون میگه ، کاری رو می کنی که اون می خواد … از لحظه ای که به درخواست بیماری عمل کردم ، باز دستان پدر آسمانیم رو رها کردم و خودم رو به چنگال بی رحم این بیماری مرموز سپردم … کافیه یک قدم به سمتش بردارم تا مجبورم کنه صد قدم دیگه به سمتش برم …

پس سوال داره ساختار کار بیماری رو برام روشن میکنه … و از این به بعد که این نور آگاهی در وجودم جاری شد و بعد از مراقبه و مطالعه در مورد این سوال ، حالا وقتی فکری به سرم میزنه و می خوام فورا بهش عمل کنم صدایی روحانی در سرم باید بگه مراقب باش … تا اینجا فرمان در دستان توه (و در قدمهای آتی متوجه خواهیم شد که در حقیقت تا اینجا فرمان در دستان خداونده ) و اگه من تصمیم بگیرم که به این فکر عمل کنم ، دیگه وارد مرحله ای به نام اجبار میشم . یعنی از حق انتخاب خارج میشم و دیگه بعدش نه عواقب رو می بینم ، نه می بینم دارم چه می کنم و غلام حلقه به گوش بیماری میشم … مگر آنکه لطف خدا نجاتم بده …

این روزها وقتی فکری به سرم میزنه ، در بیشتر اوقات موفق میشم که یادم باشه من قرار نیست به همه ی افکارم گوش بدم و آنی به اونها عمل کنم و  میدونم در سر من فیلتری به نام بیماری هست و اول باید اون فکر رو در ترازویی بذارم ، عواقبش رو بسنجم ، جایگاه فکر رو تشخیص بدم (که این آپشن تشخیص بر اثر کارکرد دوازده قدم در من به وجود میاد و وقتی ابتدای راهم باید از راهنمایی کمک بگیرم که دوازده قدم رو کار کرده و در زندگیش جاریه )

باز جمله ی طلایی راهنمام رو تکرار می کنم

مادامیکه به وسوسه هایم بها ندهم تبدیل به اجبار نمی شود !

و همینجا به خدا پناه می برم و از خود خود خود مهربانش می خوام  من رو از شر وسوسه های این بیماری و از شر افکاری که از من میخوان فورا بهشون عمل کنم نجات بده و   من رو در مسیر آرامشش حفظ کنه .

Check Also

آخر خط ، یأس و انزوا

رسیدیم به جایی که متوجه بشیم آیا به آخر خط رسیدیم ؟ آیا بیماری ما …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *