نشانه ی روز :

سوال 64 قدم یک / آیا با این واقعیت که من یک بیمار هستم آشتی نموده ام ؟

پیش نوشت : دوستان خوبم امروز یه چیزی یادم اومد که در تعریف پذیرش فراموش کردم … اینکه پذیرش چی هست رو گفتم ، اما پذیرش چی نیست رو نگفتم !!! پذیرش منفعل بودن ، هیچ کاری نکردن ، توسری خور بودن ، ظلم پذیری و … نیست ! گاهی بیماری من دقیقا جایی که باید بجنگم ، تلاش کنم ، تغییر کنم یا شرایط رو تغییر بدم ، خودش رو جای بهبودی جا میزنه و میگه عزیزم ، اینجاست که باید بپذیری و تماشاچی باشی … بهبودی خیلی جاهاش تا حد جون جنگیدن داره و معنی آدمی که در بهبودیه ، آدم تو سری خور و منفعل نیست ، بلکه انسانیه که آنچه که درک می کنه کجا باید تغییر بده ، کجا باید تغییر کنه ، کجا باید بسپره یا صبر کنه …

خوب آشتی ، یا ترجمه ی قشنگترش صلح کردن … در سوال کلمه ی معتاد اومده بود که محض رضایت خاطر عزیزانم که قدمها رو برای سایر عادتها کار می کنن تغییرش دارم …

اگه از من زیباترین تعریف بهبودی رو بپرسن میگم صلح … چقدر همین یک کلمه بار معنایی عظیمی داره و چقدر قشنگه .. زندگی در صلح … با چی ؟؟

واقعیت امر اینه که در گذشته تحت تاثیر بیماری فعال من یک خروس جنگی بودم ! صبح که بیدار میشدم ، فکر می کنید اول به کی می پریدم ؟ اطرافیانم ؟ زندگی ؟ خدا ؟ نه !!! اول از همه به خودم می پریدم و با خودم در جنگ بودم ، چشمام که باز میشد باقی جنگها شروع میشد ، شرایط ، آب و هوا ، اطرافیان ، خدا ، زمین ، زمان ، جهان ، دولت ، یخچال ، گربه های محل ، صدای ماشینها ، گرم شدن کره ی زمین ، انقراض گونه های کمیاب … بعله ! من در جنگ بودم ، یک جنگ دائمی و فرسایشی و بی پایان و در بهبودی تا واژه ی صلح آشنا شدم . سر آغاز صلح کجا بود ؟ شاید همینجا !

آیا از جنگیدن در مورد این واقعیت که بیمارم دست برداشتم و بهتر از دست برداشتن از جنگ ، باهاش به صلح رسیدم ؟ (دقت کنید که وقتی با چیزی به صلح میرسیم ، در کنار اینکه حس بدی ندارم ، دنبال حس خوب هم هستم ، دنبال رشد و سازندگیش هم می گردم )

اوایل که اومده بودم توی انجمن ها فکر می کردم اینا چرا هر روز خودشون رو معتاد ، بیمار ، پرخور ، نیکوتینی ، الکلی یا با اسم عادت اصلیشون صدا می کنن …. مگه خوب نشدید ؟ مگه تموم نکردید ، چه خبرتونه هر روز هر روز من بیمارم ، بیمارم laughing و بعدها فهمیدم این یعنی صلح با واقعیت موجود که من تا ابد بیمارم ، فقط وقتی که توی بهبودی و دست در دست خدا و برنامه هستم ، بیماریم در نقطه ای از حرکت باز ایستاده … وقتی نجنگی ، وقتی صلح کنی ، وقتی بپذیری انرژی ای رو که صرف جنگ می کردی ، می تونی صرف سازندگی کنی . انرژی رو که در راه پیداکردن راه سوم می گشتی می تونی خرج راه بهبودی کنی … می تونی بجای اینکه در جلسات اخمت تو هم باشه ، با لبخند توی جلسه باشی … می تونی با این صلح و پذیرفتن آنچه که هستی  ارتباطی عمیق تر رو آغاز کنی ، با خودت ، جهان ، خداوند . با پذیرفتن ضعف ها و قوت هات مثل یک جنگجو می تونی آگاهانه بازی زندگی رو زندگی کنی … (این درکا حاصل یه سریال نینجاییه که دارم می بینم tongue-out)

ما خیارشورهایی هستیم که در جنگ برای خیار شدن انرژی میذاشتیم ، چه بهتر که بپذیریم دیگه خیار نمیشیم ، اما می تونیم بهترین و مرغوب ترین و خوشمزه ترین خیارشورهای دنیا باشیم (این درک حاصل رژیم گرفتن و دلتنگی برای خیارشور بود )

پس بیاید همینجا با این واقعیت آشتی کنیم که من تا روزی که زنده ام یک بیماری ، یک شیطان در کله ی خودم دارم که باید باهاش کنار بیام … در عین حال که یک مسیر به اسم بهبودی ، یک خداوند هم دارم که می تونه این بیماری و شیطان رو سر جاش بنشونه …

 

از طرفی بذارید چند تا درک شخصی از مفهوم صلح رو هم بگم تا راحت تر به صلح برسیم ..

برای من این صلح مفاهیم قشنگ تری هم داشت ، پذیرفتم که من فرزند بیمار خداوند هستم ، و همونطور که یک پدر هوای فرزند بیمارش رو بیشتر داره ، در این مسیر پر فراز و نشیب دستان گرم خداوند رو بطور سفارشی توی دستم و روی شونم دارم …

دوم اینکه بیماری ای دارم که درمانش خداونده ، و بیماری ای که درمانش خدا باشه بیماری نیست ، لطفه ، فرصته …

سوم اینکه من بواسطه ی این بیماری محکومم که هر روزم از روز قبل بهتر باشه ، محکومم که شاد زندگی کنم ، محکومم به موفقیت ، محکومم به قشنگ زندگی کردن … همه ی این محکومیت ها رو وقتی بپذیرم زندگی یک عشق و حال دائمی میشه … بزن دس قشنگه رو بخاطر این آشتی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *